| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
داستان هدیه ی بسیار زیبا و ابریشمی شیرین در شب سوم عروسی به فرهاد
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 7:53 |
داستان اولين جمله ي عاشقانه و گوش نواز و دل انگيز الاغ
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 8:28 |
داستان اولين هديه ي غرور آفرين و به ثبت رسيده ي شيرين به فرهاد در شب دوم عروسي
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 8:25 |
داستان كوتاه:باغ
وقتي پدر اصرار زياد مرا ديد، قبول كرد همراهش به باغ بروم. مادرم گفت:"شيطوني نكني ها!" قبول كردم و به دنبال پدرم دويدم كه بيل به دست، به طرف باغ اربابي مي رفت.پدرم به آرامي قدم برمي داشت و من غرق تماشاي منظره هاي اطراف بودم.پرنده ها دسته دسته در دل آسمان آبي پرواز مي كردند.چند پروانه ي رنگارنگ در ميان گل ها دنبال هم مي كردند.از دور دست صداي تراكتور به گوش مي رسيد و قاطي صداي پرنده ها مي شد. وقتي نزديك باغ رسيديم،پدرم گفت:"آبرو ريزي نكني ها،دست به ميوه ها نزن،از درخت بالا نرو و با دختر ارباب هم زياد بازي نكن." باغ ارباب اسرارآميز و زيبا بود،درخت ها رديف هم كاشته شده بود.جوي آب از وسط باغ مي گذشت و هر نوع ميوه اي كه دوست داشتي، در آنجا مي توانستي پيدا كني. وقتي به باغ رسيديم،پدرم زيرسايه ي درختي رفت، پاچه ي شلوارش را بالا زد و گفت:"ديگه سفارش نمي كنم ها!" زير درخت نشستم و به صداي شرشر آب گوش سپردم. پدرم گفت:"اينجا بهتر از جاهاي ديگر باغ است،همين جا بازي كن." يواش جواب دادم:"باشه،همين جا بازي مي كنم." پدر وقتي از بابت من مطمئن شد،ببه آرامي رفت و در ميان انبوه سبز درختان از ديد من پنهان شد. لحظه اي ايستادم و فكر كردم تنهايي كدام بازي بهتر است.هرچه فكر كردم،بازي خاصي به ذهنم نرسيد.در همين لحظه صداي تراكتور را شنيدم كه داشت به من نزديك مي شد. در كنار راننده، دختر كوچك ارباب نشسته بود و به من نگاه مي كرد. دخترك تا مرا ديد، شكلكي در آورد و خنديد. من بي هيچ حركتي فقط نگاهش كردم.وقتي تراكتور دور شد، به كنار درختي رفتم كه سيب هاي سرخ و درشتي داشت. ناگهان به ياد مادرم افتادم كه خواسته بود يك سيب برايش ببرم كه پدرم هميشه فراموشش مي كرد. همين كه دستم را به طرف سيب دراز كردم، دوباره صداي تراكتور را شنيدم كه به طرف من مي آمد. فوري خودم را جمع و جور كردم و به آنها خيره شدم.راننده دختر را پياده كرد و به من گفت:"كمي باهاش بازي كن،مواظب باش داخل آب نرود." دختر گفت:"من توي آب نميرم، لباسم كثيف ميشه." و كمي بعد اصرار كرد و گفت:"بيا تاب بازي كنيم!" گفتم:"طناب نداريم." دختر گفت:"خونه مون طناب هست،بريم بياريم." گفتم:"ولي پدرم..." دختر حرفم را نيمه تمام گذاشت و گفت:"اصلا" نمي خوام تاب بازي كنم،اگه با تو برم خونه مامان جونم دعوام ميكنه." بعد به اطرافش نگاه كرد.به طرف درخت سيب رفت و سيبي را كه براي مادرم انتخاب كرده بودم را، نشانم داد و گفت:"من اون سيب را مي خوام!" از درخت بالا رفتم،به خيال خودم زرنگي كردم و دستم را به طرف سيب ديگري دراز كردم،ولي دختر فهميد و داد زد:"من اون يكي را مي خوام!" گفتم:"دستم به اون نمي رسه!" داد زد:"مي رسه، بايد برسه!" از درخت پريدم پايين، پدرم را ديدم كه گل آلود و عرق ريزان به طرف ما مي آيد.دخترك تا پدرم را ديد، سيب درشت را نشانش داد و گفت:"من اون سيب را مي خوام." پدرم با يك ضربه ي بيل سيب را انداخت، يكباره تنم داغ شد،خواستم داد بزنم:"اين سيب سهم مادرم است" ولي حرفي نزدم،چون مي دانستم اگر جيكم در بيايد،پدرم داد و فرياد مي كرد و از اينكه مرا به باغ آورده بود،پشيمان مي شد. دختر سيب را دو دستي چسبيد و تا خواست به آن گاز بزند،هراسان گفتم:"كثيف است،صبر كن بشورمش." پدرم گفت:"مواظب باش،زياد تو آب نماني." بعد سيب كوچكي كند، آن را به من داد و گفت:"دست به ميوه ها نزني ها!" و به سمت ديگر باغ رفت. سيب ها را بر داشتم و مشغول شستن شدم،الكي شستن آنها را كش دادم تا دختر سيب درشت را فراموش كند.كمي كه دير كردم، دختر صدايم زد:"بيا ديگه!" بار ديگر سيب ها را توي آب فرو كردم،تا راهي براي مخفي كردنشان پيدا كنم، ولي هيچ راهي به ذهنم نرسيد.آمدم پيش دخترو سيب كوچك را به طرفش دراز كردم، دختر نگاهي به من و نگاهي به سيب انداخت و گفت:"بزرگه كو؟" بزرگه دست ديگرم بود.به ناچار آن را به طرفش دراز كردم،سيب را كه گرفت، با شيطنت گفتم:"الان موقع خوردن سيب نيست، كمي بازي مي كنيم و وقتي خسته شديم، آن وقت مي خوريم." دختر قبول كرد و گفت:"چي بازي كنيم، ما كه تاب نداريم." گفتم:" هفت تير بازي." قبول كرد. دوتا چوب پيدا كرديم و هر كدام يكي از آنها را به عنوان هفت تير توي دستمان گذاشتيم.. دختر همين كه چوب را گرفت، آن را مثل تفنگ به طرف من نشانه گرفت و صداي شليك در آورد و من فوري خودم را مثل مرده ها روي زمين انداختم. دختر غش غش خنديد، طوري كه صداي خنده اش در سكوت باغ پيچيد. از روي زمين بلند شدم و پشت درختي كمين گرفتم و به طرف دختر شليك كردم و بلند بلند گفتم:"بنگ! بنگ!" هرطور شده مي خواستم دختر سيب درشت را فراموش كند.نمي دانم چرا ويرم گرفته بود كه همين سيب را براي مادرم ببرم.توي باغ سيب هاي زيادي وجود داشت، ولي من نمي توانستم دست به آنها بزنم.دختر هم داد زد:" نگ، بنگ! كشو، كشو! خودم را از پشت دخت روي زمين انداختم، صداي خنده ي دختر بازهم در باغ پيچيد. مدتي بازي كرديم، هوا گرم تر شده و زير درختان سايه افتاده بود.دلم ضعف رفت،ولي ترسيدم، گرسنگي ام را دختر بفهمد و به ياد سيب درشت بيفتد و آن را بخواهد.دست از بازي كشيديم، رفتم لب جوي و آب به سر و صورتم زدم.خنك شدم.دختر نزديكم آمد و گفت:"سيب ها را كي بخوريم؟" گفتم:" هنوز كه خيلي گرسنه و خسته نشده ايم." در همين لحظه پير مردي با الاغش از وسط باغ رد مي شد و دو جعبه ميوه بار الاغ كرده بود. دختر لحظه اي مرد الاغ سوار را تماشا كرد و بعد پشت سرش دويد و در حالي كه مي دويد، داد زد:"مراهم سوار كن! مرا سوار كن!" پيرمرد هيچ توجهي به او نكرد و راهش را گرفت و رفت. دختر از همان راهي كه رفته بود، برگشت و من هم در طي اين مدت سيب را كنار درختي پنهان كردم. دختر نزديكم آمد و گفت:" مي خوام الاغ سواري كنم!" گفتم:" اينجا كه الاغي نيست." دختر كمي جلوتر آمد، به چشمانم زل زد. در همين لحظه سر و كله ي صاحب باغ پيدا شد. دختر تا او را ديد، به طرفش دويد و در حال دويدن داد زد:"مي خوام الاغ سواري كنم." ارباب دخترش را بغل كرد و گفت:"الان تو رو سوار تراكتور مي كنم تا همه جاي باغ را بگردي." دختر گفت:"نه، نه، فقط الاغ سواري!" مرد نگاهي به اطرافش انداخت و باز گفت:" اينجاها كه الاغي نيست سوارش بشي." دختر نگاهي به من انداخت، نكند به ياد سيب درشت بيفتد و آن را بخواهد.لحظه اي به سكوت گذشت، دختر يكباره دستش را به طرف من دراز كرد و گفت:" اون الاغ من بشه!" تنم يكباره داغ شد. صاحب باغ لبخندي زد ورو به من گفت:" بيا اينجا." صداي پايي يه گوشم خورد، برگشتمف پدرم بود، آرامشي وجودم را پر كرد، حس كردم با آمدن پدرم ، مي توانم از الاغ شدن نجات پيدا كنم. ارباب دوباره گفت:" گفتم بيا اينجا!" نگاهم به نگاه پدرم گره خورد. پدرم رو به ارباب گفت:" كاري كرده؟" صاحب باغ گفت:"نه." و باز به من اشاره كرد كه بيايم،با ترس و لرز جلوتر رفتم. وقتي نزديكتر شدم ارباب گفت:" دراز بكش!" پدرم با نگراني پرسيد:"چي شده؟" ارباب گفت: " چيزي نيست، دخترم هوس الاغ سواري كرده." پدرم سكوت كرد و به من زل زد. ارباب گفت: " دراز بكش بچه، سنگين نيست كه!" به آرامي روي زمين دراز كشيدم، مرد دخترش را بلند كرد و پشت من نشاند.خيس عرق شده بودم، دلم مي خواست هر دوي آنها را خفه كنم و پا به فرار بگذارم. صداي ضعيف پدرم به گوشم خورد: " اشكالي نداره!" دختر با پاهايش شروع به ضربه زدن به شكمم كرد و گفت: " هين ! هين، برو حيوون!" به آرامي به راه افتادم؛ ارباب دست دخترش را گرفته و مواظب بود كه نيفتد. چند قدمي كه رفتم، دختر گفت: " باباجان! بيا مسابقه." مرد با صداي بلندي خنديد و گفت: "چه مسابقه اي دخترم؟" دختر گفت: "باباجون! الاغ دواني ديگه!" مرد با صداي بلند تر خنديد و گفت: " چي ميگيۀ! تو الاغ داري ف من كه ندارم!" دختر موهايم را كشيد و گفت:" به ايست حيوون!" ايستادم. احساس كردم دختر به طرفي برگشت و بعد گفت: " خب تو هم اون مرد رو الاغ كن!" تنم گرمتر شد و عرق كردم، باورم نمي شد، ار خير سيب و باغ گذشتم. ارباب گفت: " نه، من دوست ندارم الاغ سواري كنم." دختر خود را به گريه زد.مرد فوري گفت: " باشه ، باشه ، ولي فقط چند قدم!" گريه ي دختر قطع شد. ارباب را زير چشمي ديدم كه به پدرم اشاره كرد، پدرم را ديدم كه مثل مجسمه بي حركت ايستاده بود. مرد گفت: " بيا ديگه ، چرا معطلي؟!" با يك خيز بلند از جا برخاستم، دختر از پشتم واژگون شد و گريه اش رفت به هوا. پدرم داد زد: " چه كار مي كني؟" گوش به حرفش ندادم ، نمي خواستم پدرم الاغ شود.گريه ام گرفته بود. ارباب دخترش را بغل كرده و با عصانيت نا سزا مي گفت. پدرم به بيل تكيه داده و مثل سنگ ايستاده و هاج وواج مانده بود. با تمام سرعت شروع ب كردم به دويدن. در حين دويدن حتي نيم نگاهي هم به پشت سرم نيانداختم.مي خواستم هرچه زود تر از باغ بيرون بروم و به پيش مادرم برگردم. مدتي كه دويدم احساس كردم كسي دارد پشت سرم بدو ، بدو مي آيد.زير چشمي نگاه كردم، ديدم كه پدرم است.از سرعتم كم كردم. وفتي با من دوش به دوش شد، بدون اينكه حرفي بزند پا به پاي من راه آمد. وقتي از باغ بيرون آمديم گفت: " چيزي به مادرت نگو، ناراحت ميشه." بغضم تركيد، و خودم را به آغوشش انداختم. در حالي كه گريه مي كردم، گفتم: " باشه پدر جان ، چيزي به مادرم نمي گم ولي سيبش را جا گذاشتم." پدرم گفت: " خودم روزي يك سيب درشت به مادرت مي آورم."
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 22:16 |
داستان گريه ي غم انگيز و جمله ي حسرتبار ليلي بعد از مرگ مجنون
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 21:3 |
داستان تنها جمله ي شنيده شده و به يادگار مانده از مجنون بعد از عروسي با ليلي
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 11:43 |
داستان بی پایان و تنها میراث عمومی و جاودان انسان
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 23:33 |
داستان جواب عجولانه ی فرهاد به سئوال بسیار عاشقانه ی شیرین:چی آوردی به من؟
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 10:55 |
داستان بسيار زيبا و باشكوه و غيرقابل تكرار روز هفت آذر روز تولد بانو
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 11:21 |
داستان اولین جمله ی عاشقانه و غم انگیز و حسرتبار زن بعد از مرگ مرد همسایه
- ای وای...موبایلم بی شارژ شد!!!
|+| نوشته شده توسط عبد الصالح پاک در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 9:5 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
11/22/2009 - 12/21/200910/23/2009 - 11/21/2009 9/23/2009 - 10/22/2009 8/23/2009 - 9/22/2009 7/23/2009 - 8/22/2009 6/22/2009 - 7/22/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 3/21/2009 - 4/20/2009 2/19/2009 - 3/20/2009 آرشيو موضوعی
حرفهای در گوشیداستان کوتاه افسانه داستانک از قلم دوستان پيوندهای روزانه
شعرگوناگون رویا بیژنی وامق نیمرو(مهدی حجوانی) هستی خیزران(ژانوس) حریر به نامش...به یادش...(مسافرغم) باران نگو......سیما پرواز را به خاطر بسپار نازنین هلیا داستان کوتاه (ایوب بهرام) آفرین به آفتاب انجمن داستان چوک ادبیات من کلمات پنهان شبنمکده یار مهربان آرشيو پیوندها پيوندها
دیباچهجن و پری فیروزه قابیل کوچه نادری هستیا كلمه رمز:زندگي كيوسك ادبيات درياچه قو (سيدحبيب نظاري) ناگفتني ها ماجده واران(جليل صفربيگي) دست نوشته هاي من شخصي كه ار هيچ چيز زندگيش پشيمان نبود ماهك حوريان سيري در روانشناسي سپنتا داستانهاي كوتاه من(بهزاد) حرفهاي من يادداشت هاي پراكنده orage Girl اسحاقي شهره شهر روايت پارسي شهرام قلي زاده(شاعرجنوب) انعكاس آب دختر نارنج ترنج ميرشفيعي عروس فصل برفي دوست من سلام(افسانه) دقيقه هاي بي تو(همسفر) سيب گاز زده نظام الدين مقدسي علي اصغري(كلبه ي كوچك) خودنويس دلتنگيهاي محدود مهتاب من فقط سيب را چيده ام(محمد رضا آخوندي) گفتگو پرچين راز بي قرار ضد خاطرات همكنون مهرگان فيلم پرسپوليس كتابخانه مجازي ادبيات داستان عكس قاتي پاتيييييييييه پرنده خاطرات سحر گوناگون سكوت سرد جيگر طلا پيامبران كاغذي گالري عكس ناجور 1900 كرشمه 1 كرشمه 2 فانوس تنهايي تنديس قصر صورتي بار هستي رهگذار عمر كليپس برهوت-اصغر نوري آدم برفي اراكده به شب بزن رويايت مي شوم عاشقانه هاي من و عشقم نوشته هاي من-غزل درياچه ي آوازهاي نيامده elaheysharghe زندگي،شادي،خدا هزار كتاب سپده دم كندوك-سيد مهدي جليلي صحرا شمعداني هاي قرمز كهنه درخت سميرا ميس يك عدد شميم خانوم روزهاي نيمه ابري من آخرين عاشقانه هاي ري را خانه ي پدري ييلاق ذهن ايكسمي xme خاتون روياي شبانه داستانكده هيچكس سبز همچون دريا يك ارتباط گمشده ي پاك ...رفت...زنده بودي پريسا اديسه از زيرود تا شهنيا هادي بلندي هاي باد گير حرفهاي نا شنيدني بهار سلام تنهايي اسم من فريبا است كتابناك مداد خاكستري هميشه بيادت هستم كنج ذهن قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |